خدا جونم پسرمو دوباره بهم بخشید!
خدا جونم پسرمو دوباره بهم داد!
روزز سه شنبه 92/4/11 رفتم کیارش جونمو از مهدش ورش داشتم ( تا یادم نرفته بگم که جینقیلی مامان از 92/4/7 (تقریبا از اواخر 17 ماهگیش )حدودا دو ساعتی میزارمش مهد
....خیلـــــــــــی تحملش واسم سختـــــــــــه... ولی چاره دیگه ای جز این نداشتم)....خسته از سر کار با پسملی برگشتم خونه! طبق روزهای قبل... جوجو رو گذاشتم تو تخت پارکش تا با اسباب بازی هاش بازی کنه و من بدو بدو مشغول آماده کردن شام بودم تا بعدش برم با خیال آسوده با عشقم بازی کنم!
یهو یه حسی تو وجودم افتاد که چـــــــــــــــــــــــــــــــرا از جوجو صدایی در نمیاد
بدو رفتم تو اتاقش... وای خدای من چشمتون روز بد نبـــــــــــینه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
دیدم از تو تختش رفته رو لبه تختش... از اونجا رو لبه شوفاژ.... ازاونجا رو لبه پ ن ج ر ه ..........
بعد پنجره رو باز کرده .... بعد رفتــــــــــــه رو لبه بیرونی پنجره ایستاده داره پایینو نگاه میکنه و با یه گربه که رو پشت بام خونه همسایمون بود بازی میکرد........................................................
تازه یه عروسکم داشته دستش که اونم انداخته بود پایین........... وای خدای من.....
خدایـــــــــــــــــــــــــــا شکرت که پسرم ...عزیز دلم سالمه.... شکرت شکرت شکرت......
این روزها قبل این جریان مدتی بود دلم زود زود می گرفت... از آرزوهایی که دارم و داشتم ... ولی... بهشون نرسیدم!
بخیالم یا دنیا بخیل بود یا آرزو های من زیادی بزرگ بود!
الان که فکر میکنم چه نعمتی بزرگتر از اینکه تو رو دارم؟! چه نعمتی بزرگتر از اینکه یه خانواده شادیم... و مهم تر از همه اینها سلامتی....
مامانای عزیز بخدا بزرگ ترین نعمتی که خدا بهمون داده همین فسقلی های سالمه.... هر چند شیطون!
اگه گرانی ها بهمون فشار میــــــــــــــــــــــــــــــاره.....
اگه فرهنگمون بهمون اجازه نمیده خیلی کارا رو انجام بدیم..........
اگه نمیتونیم وسایل خونمونو عوض کنیم....
اگه نمی تونیم یه ماشین مدل بالاتری رو بخریم....
اگر....
واگر....
این اگر ها شاید ذهن خیلی ها رو مشغول کنه!
ولی باید به کسایی فکر کرد که داشته های ما آرزوشونه!!!
به کسایی که نمی تونن واسه خونوادشون غذایی فراهم کنند... به کسایی که همیشه شرمنده خونوادشون هستن!به کسایی که جزئی ترین وسایل رو واسه زندگی کردن ندارن! کسانی که تن سالم ندارن.... و البته کسانی که کسی مثل تو رو ندارن!
اگـــــــــــــــــــــــر روزی این اگر ها اومدن سراغت.... از یه بیمارستان فقط گذر کن... گذر!
این روزها فکرم مشغول صحنه هایی هست که هرگز تو زندگیم فراموششون نمیکنم...
پسری که با تشخیص بیماری ALL، بستری شده در بخش داخلی اطفال...
کودکی که بجای اینکه وقتشو با هم سن و سالان خودش سپری کنه رو تخت بیمارستان خوابیده و داره کموتراپی میشه!
تحمل عوارض داروهای کموتراپی کار آسانی نیست...ببین یه بچه چه جوری می تونه باهاش کنار بیاد؟!
حالت تهوع امونشو بریده و مدام اوغ میزنه.... با دهانی پر از آفت چه جوووووووری میتونه غذاشو بخوره!
نوزاد دیگری که در بخش نوزادان بستریه با اکستروفی مثانه و آنوس بسته با ابهام جنسیتی!!!!!!
مادرش نمیدونه این بچه دختره یا پسر؟! نیاز به چند مرحله جراحی تو سنین مختلفش داره!
نوزاد دیگری با کیست های متعدد تخمدان!!!!
وحشتناکـــــــــــــــــــــــــــــــــه...........
اینها همه کودکانی هستن که عشق پدر و مادرشونند!
ان شاء الله که لطف خدا شامل حالشون بشه و شفا یابند!
هزینه های بستری شدن وهزینه های سرسام آور دارو ها......... وای خدای من!
خدایا شکرت اگه پسرم هست!
هرچند اگه به هیچ کدام از آرزوهام نرسیده ام....
خدایا شکرت ...
شکرت از بزرگترین نعمتی که تو بهمون دادی و ما قدرشو نمی دونیم!
شکرت به خاطر زندگی خوب... به خاطر فرزند سالم ... به خاطر تن سالم.... به خاطر همه آرزو هایی که صلاح دونستی و بهمون ندادی!
پسرم اگـــــــــــــــــــــه تو نباشی هیچی رو نمیخوام... حتی زندگی رو هم نمیخوام!
اگه تو نباشی من هم نیستم...
فرزندی دارم که سالم است و این نهایت آرزوی من است!
وجودت شور زندگی من است...
خدایـــــــــــــــــــــا شکــــــــــــرت به خاطر همه داشته ها و نداشته هایم...
اگه مناسب وبلاگت نبود پسرم شرمنده ... ولی خواستم هر موقع دلت گرفت بیایی اینا رو بخونی و بدونی دنیا بی رحم تر از این هم می تونه باشه!!!!


خدا جونم پسرمو دوباره بهم بخشید!
